خرید بک لینک
وقتی که خونه خاله همسر رسیدیم اولین کاری که بعد ناهار کردم این بود که پریدم تو حموم:/ بعدم خوابیدم و اتفاق خاصی نیفتاد اما یکشنبه همسر رفت بیرون . خاله گفت میای بریم خونه دایی؟با اینکه خیلی سختم بود اما پذیرفتم گفت ظهر با مترو میریم یه ساعت و نیم بیشتر راه نیس:/ظهر ساعت یک و نیم راه افتادیم نزدیک خونشون مترو زدن گفت پباده بریم منم کفش پاشنه بلند هشت سانتی!!!رفتیم و رسیدیم و سوار مترو شدیم تئاتر شهر باید خط عوض میکردیم با اون کفشا نمیتوتستم تو شلوغی راه برم اخرم لا درمترو موندم. رسیدیم ارم سبز و خاله گفت با اتوبوس های شهران بریم سر کوچه خونه دایی پیاده میشیم.منم سوارشدم چاره ای نبود افتاب داغ تو مغز سرم میخورد. بالاخره رسیدیم سمرقند (بقول خاله سر کوچه دایی) هرچی میرفتیم نمیرسیدیم.خیابوناهم همه سربالایی. حدود نیم ساعتی پیاده روی کردیم و بلاخره ساعت چهارخونه دایی رسیدیم...نااهار خوردیم و کمی استراحت باز خاله ما رو ورداشت پاشو بریم دور بزنیم. دیگه فقط فحش میدادم  خدا رو شکر همسر اومد دنبالمون یه سر خونه عمش رفتیم برگشتیم خونه و شام خوردیم و از خستگی و درد پا بیهوش شدم.ادامه در قس

برچسب: نویسنده: نگار حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 14:35

به نام خدا:)خاله برای روز سومی که منزلش بودم  داشت برنامه میریخت که کجا بریم. اول گفت بریم خونه مادر دامادش!!! حالا من خونه دامادش یه بار بیشتر نرفته بودما خونه ننش برم چکار کنم؟! الحمدلله منتفی شد بعد گفت بریم تجریش. منم اصلا حوصله نداشتم هوا به شدت گرم ساعت شلوغی هم بود گفتم خاله من مریضم یه کم چرت و پرت از خودم درآوردم که تجریش رو کنسل کنم. از بدبختی ما دختر خاله پزشکه. گفت پاشو بریم پیش نرگس برات دارو بنویسه خوب شی o _ O  من در حالی بودم که کاردو تا دسته تو شکمم میگردن خونم درنمیومد. البته لازم به ذکره میدونم نیتش خیر بوده و اینکه من حوصلم سر نره و دورم بده اما من اعصاب شلوغی رو نداشتم رومم نمیشد چیزی بگم.حاضر شدم که بریم به سمت مجتمع دختر خاله خیابونای بالاشهرم همه سربالایی. خاله هم میونش با پیاده روی صفا! گفت بیا از سمت خونه قبلیم ببرمت دلم برای اونجاها تنگ شده. خلاصه به هر فلاکتی بود رسیدیم و انقدم سرش شلوغ بود که سرسری معاینه کرد و منو فرستادخونه. تو راه برگشت خاله گفت بیا بریم این فروشگاه رو ببینیم.  دور زدیم و بعد خاله گفت میای بریم نمیدونم کجا بازار لباسه

برچسب: پارت سوم سرمای خفته,پارت سوم سریال گوزل,پارت سوم رمان ببار بارون, نویسنده: نگار حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 14:35

سلامشنبه که تعطیل بود قرار بود یه چی درست کنم باهمسر بریم ناهار رو بیرون بخوربم وسایل صبحانه هم تهیه کرده بودم بعد عمری باهم صبحانه بخوریم. صبح که بیدارم کرد دیدم ساعت دوازده ظهره. فرستادمش ناهار بخره تا بریم بیرون.میخاست زودتر صدام کنه. دو نخطه دی صبحونه هم نخوردیم. خلاصه تا نشستیم و وسایلو پهن کردیم حساسیت اقا گل کرد مجبور شدیم زود برگردیم. و یکشنبه هم همسر منو بزور با جمعی از دوستان (مجردی) به اردوی پیر خوشدر فرستاد. اصلا دلم نمیخاست شش صبح از خاب پاشم. ولی زوری بود. اما اصلا فکرشو نمیکردم انقدررررر بهم خوش بگذرهیه سرسره پیچ پیچی داشت از همه بچه ها لحظه پایین اومدن از سرسره عکس گرفتم. عکسا رو که نگاه میکنم بخاطر خنده از ته دلشون بی اختیار منم میخندم . بساط سلفی هم که با دسته بیل یه دوست جدید به راه بود خخخباید حتما یه مونوپد واسه خودم بخرم.پیر خوشدر قبلا ابشار داشته اما متاسفانه خشکیده و الان چشمه داره . جای قشنگی بود.جمعه عروسی دعوتم هوراااا

برچسب: نویسنده: نگار حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 14:35

به نام خدااینی که میخام بگم مربوط میشه به پنجشنبه هفته پیش.که ما از یه هفته جلوتر برای پنحشنبه برنامه ریزی کرده بودیم که خونه یکی از اقوام همسر دور هم جمع بشیم . شب پنجشنبه همسر گفت فردا عموم اینا میخواین دیدن بیان. میتونی شام درست کنی؟ اول گفتم اره بعد یاد برناممون افتادم گفتم نه شام نیان تعارف الکی نکن من یه هفتست برای فردا برنامه چیدم. خوابیدیمو فردا صبحش خواب بودم که تلفن زنگ خورد و همسر گفت عمواینا شام میان:/ به مادر همسر زنگ زدم و ازش پرسیدم مهمانها دقیقا چند نفرن؟ گفت ده نفر. من برنج رو درست میکنم تو الان خورشت باربزار تا عصر به برنامت برسی. باز زنگ زد گفت به همسر گفته کباب بخره و من فقط دسر درست کنم و جارو و این حرفا...ظهر مادرشوهر گرام زنگ زد گفت عمه با شوهرشم میان و همینجور هی اضافه شدن نزدیک شام به هفده نفر رسیدن:/صبح همون روز خواهرشوهرم اومد باهم سالاد درست کردیم و عصر به دور همی رفتم که خیلی بهمون خوش گذشت.ساعت هفت با خواهرشوهر مهربان با آژانس برگشتیم و ....ادامه در قسمت بعد

برچسب: پارت اول سرمای خفته,پارت اول انیمیشن سرمای خفته,پارت اول فروزن, نویسنده: نگار حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 14:35

چون از قبل خونه تکونی اساسی کرده بودم وقتی برگشتیم زیاد کاری نداشتیم. فقط کارهای جزیی مونده بود که انجامش دادیم. مهمونها اومدن ولی نمیدونم چرا جمعیت که زیاد شد من نمی دونستم جواب کی رو باید بدم پاک قاطی کرده بودم. پذیرایی مجلس 400 نفری رو انجام میدما صاحب خونه که باشم هول میکنم:/مهمونی تموم شد و بعد از اینکه همه رفتن همسرم گفت دوستم و همسرش چشمه علی هستن ماهم بریم کمی پیششون بشینیم و برگردیم. تا ساعت 4 اونجا بودیم وقتی رسیدیم خونه من دیگه بیهوش شدم:/+نشد از ژله عکس بگیرم:(دقیق یادم نیس فکر میکنم 3 شنبه بود که رفته بودم پیش همسر، دوستش زنگ زد گفت من و خانومم شام میایم اونجا. منم کار داشتم ساعت 9 شب رفتم خونه! تازه اون موقع شروع کردم ماکارانی درست کردن. که ته دیگشم سیب زمینی رنده کردم خیلللیییی خوشمزه شده بود.4 شنبه هم روزه گرفتم و 5 شنبه همسر کار داشت و برای ناهار نبود. زنگ زدم دوستم ناهار بیاد و  ماکارانی خواست:| عصر هم یه دوست دیگم اومد خونمون و اونم شام نگه داشتم خیلیم بهمون خوش گذشت. کوکوی بادمجون درست کردم. تا حالا نخورده بود کلی خوشش اومده بود.امروز هم خونه دختردایی همسر دور

برچسب: پارت دوم سرمای خفته,پارت دوم سریال شهرزاد,پارت دوم زوتوپیا, نویسنده: نگار حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 14:35

با رفتنت بهانه ی یک داستان شدیحالا که می روی چه قَدَر مهربان شدی حالا که می روی به چه دلخوش کنم عزیز ؟اینجا بمان که با نفسم توامان شدی "هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ"زیرا تو در تمامِ صفت ها جوان شدی یادش بخیر سبزی و باغی که داشتیمبا رفتنت بهانهxad ی فصلِ خزان شدی "دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت"ای ماه من ستاره ای از آسمان شدی حالا که می روی به خدا می سپارمتحالا که می روی به خدا مهربان شدی جویا معروفی+دیروز تولدم بود و همراه خانواده ها جشن گرفتیم.و امروزم تولد دوست همسر بود که با بچه های شرکت غافلگیرش کردیم مثل فیلم و رمانها که طرف خبر نداره یه دفعه وارد میشه و جمعی دست میزنن و کیک و غیره!واسه روز تولدم موهامو رنگ گذاشتم و تو ارایشگاه که یک دفعه مهمونم زنگ زد قراره بیاد! کلاه به سر بدو بدو اومدم خونه! یه وضعیت خیلی بدی بود که نگم بهتره!

برچسب: حالا که میخوای بری,حالا که میگی آره انگاری,حالا که میروی, نویسنده: نگار حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 14:35

پنجشنبه عصر قرار بود برای یه سفر کاری همراه با همسرم و دوستش و جاری مذکور به گرگان بریم. ساعت 6 حرکت کردیم و نزدیک شاهرود پروسه خراب شدن ماشین تکرار شد:/ یه ساعتی معطل شدیم و بعد از جاده توسکستان عزم حرکت کردیم. شب بود و زیبایی های جاده زیاد پیدا نبود. چهارباغ ایستادیم شام خوردیم که کباب و یونانیش بسییییی خوشمزه بود. و همچنین دوغ و ترشی و بورانیش. بعد دوباره حرکت کردیم و کمی توی ماشین مشاعره و اهنگ و مسخره بازی تا حدود 11 رسیدیم گرگان و به خونه دوست همسر رفتیم. یه چیزیش خیلی برام جالب بود که چقدرررر راحت با ما برخورد میکرد. خانومش منزل نبود و ما رو هم برای بار اول میدید. اقایون رفتن پایین بخوابن به ما گفت رختخواب تو اتاقه سرویس بهداشتی فلان جاست تو یخچالم همه چی هست و رفت:| مام مونده بودیم تو کف. ما که رسیدیم آب قطع شد و گفتن تا صبح نمیاد:| حدودای سه بود خوابم برد سه و نیم بارون تند گرفت از ساعت 4 صبح شروع کرد رعد و برق زدن دیگه نتونستیم از صدا بخوابیم ساعت 5 یه رعد خیلی وحشتناک زد و برقا قطع شد:/ حدودای 9 صبح بود که سر و صدا خوابید داشت خوابم میبرد که برقا اومد اسپیلت و مهتابی صدا داد

برچسب: سفر به گرگان,سفر به گرگان با قطار,راهنمای سفر به گرگان, نویسنده: نگار حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 14:35

شب عید قربان عموم پاگشامون کرد و بعد شام به سمت آهوانو حرکت کردیم یه ساعتی پیش دوستای همسر بودیم با دو تاشون تازه آشنا شدم.و عید قربان با همون اکیپ همیشگی رفتیم ناهار بیرون از شهر. میخاستیم لب رودخونه بشینیم بچه ها گفتن بریم اونور. منم چون نمی خواستم شلوارمو بالا بزنم مخالفت کردم. دوست همسر خانومشو کول کرد برد اونور رودخونه انقدر صحنه خنده دار بود و کماکان مسخره بازی های اون زوج شروع شده بود همسر که خواست منو ببره اونور رود از خنده نتونست کنترل کنه ولو شدیم وسط آب! منم که دیدم خیس شدم دیگه برای برگشت هم خودم از رود رد شدم. عمقش تا زانو بود ولی شدت آب زیاد بود. خیلی صحنه جالبی بود.میخواستم سالگرد وبم رو اعلام کنم که یادم رفت:))عجیب بوی محرم میاد. و عجیب تر از اون بوی ماه مهر:|

برچسب: عیدتان مبارک,عیدتان مبارک متحرک,عیدتان مبارک به انگلیسی, نویسنده: نگار حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 14:34

سلامگفته بودم ماه پیش کلاس والیبال ثبت نام کردم؟ یه ماه رفتم دیگه خوشم نیومد همون بدمینتون رو دوباره رفتم. دلم واسه بچه ها و کلاسمون لک زده بود.هفته پیش طی یه جریانی سرما خوردم تب و لرز کردم و همون شب دکتر رفتم. چهار تا آمپول داد:| تازه داشتم خوب می شدم که همسرم سرماخورد باز من از او گرفتم:( الان هنوز سرفه ولم نکرده شبها از سرفه نمیتونم بخوابم:((محرم اومدهااااااااخیلی زود میگذره. قبلا روزشماری میکردم محرم هر سال برسه. حالا الان چشم رو هم بزاری یه عمر می گذره! 

برچسب: نویسنده: نگار حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 14:34

توی این خانه کسی بعد تو تنها ماندهدهن پنجره از رفتن تو وا ماندهقاب عکسی شده این پنجره و رفتن تومثل یک منظره در حافظه اش جا ماندهچمدان بستی و هنگام خداحافظی ات"دوستت دارم" ِ تلخ تو معما ماندهچندتا عکس و دو خط نامه و یک دفتر شعرتکه هایی است که از روح تو این جا ماندهبی تو تقویم پر از خاطره های خوشمانزیر لب گفت فقط روز مبادا ماندهاز تو یک روح مسافر که پر از خاطره هاستاز من اما جسد یک زن تنها مانده#مهسا_تیموری

برچسب: چمدان,چمدان دلسی,چمدان سامسونت, نویسنده: نگار حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 14:34


تو را با غیر می بینم 


صدایم در نمی آید


 دلم می سوزد و کاری 


ز دستم بر نمی آید...


 اخوان ثالث

برچسب: یک صبح یک سلام,یک سلام صبح بخیر زیبا, نویسنده: نگار حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 14:34

اواخر شهریور بود که گرم و سرد شدم به بعدش تا پایان مهر دایما سرماخورده موندم. تا خوب میشدم دوباره گرم و سرد می شدم که البته دکترم نرفتم و از اونجایی که خودم دکتر تشریف دارم کلی شربت عسل آبلیمو و این چیزا خوردم.بار آخری که سرماخورده بودم سوپ گذاشتم و رفتم شلغم بخرم که اون آقای میوه فروش رو تازه بار اول بود می دیدم. گفت لیمو شیرین و قرص سرماخوردگی بخور خوب میشی نیاز به دکتر و این داروهای شیمیایی نیست! لیمو شیرین بیارم برات؟ گفتم باشه یک کیلو بدین... شلغم و لیمو شیرین خریدم اومدم خونه. حدود یه هفته یا ده روز بعد رفتم از همون مغازه گوجه بخرم تا وارد شدم آقای میوه فروش گفت شلغم و لیمو شیرین خوردی خوب شدیا:| گریپاژ کرده نگاش می کردم که یه دفعه سرفه کردم گفت لیمو تازه بگیر با عسل شربت درست کن بخور:) سرفه ات خوب میشه! سریع پول گوجه رو حساب کردم از مغازش فرار کردم 

برچسب: نویسنده: نگار حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 14:34

می روی بعد تو پای سفرم می شکندمهره به مهره تمام کمرم می شکندمرگ می آید و در آینه ها می بینمزندگی مثل پلی پشت سرم می شکندچار دیوار اتاق از تو و عکست خالی ستیک به یک خاطره ها دور و برم می شکندمن که مغرورترین شاعر شهرم بودمبه زمین می خورم و بال و پرم می شکندنقشه ها داشت برایم پدر پیرم ...آهبغض من پای سکوت پدرم می شکندهیچ کس مثل تو در سینه ی خود سنگ نداشتبعد از این هرچه که من دل ببرم می شکندمی تراود مهتاب و غم این خفته ی چندخواب در پنجره ی چشم ترم می شکند ...رضا نیکوکار

برچسب: خواب پنجره,خواب پنجره دیدن,تعبیر خواب در و پنجره, نویسنده: نگار حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 14:34

صفحه بندی